یکشنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۰

شب

شب با تمام سکوتش مر در آغوش گرفته است، آسمان نام مرا صدا می زند و من لبریز از شادی که ستارگان امشب با نام من می رقصند.
امشب آرزو می کنم کاش سقف اتاق می شکافت و من آخرین چیزی که می دیدم ماه بود.
فردا خورشید خنجری در سینه ام خواهد نشاند تا روز خون مرا برای حیات خود بنوشد.

جمعه ۲۷ اوت ۲۰۱۰

تمام آرزویم این بود کتابی برای خواندن باشم.

چهارشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۱۰

در میانه زندگی

در میان شب و روز گم گشته ام، برای جستن ساعت ها بیدار می مانم و در هنگامه ی خواب مرا می شمارند، حتی کابوس های شبانه نیز مرا از یاد برده اند.
کدامین روز سال کدامین شب تار و یا کدامین کلام می تواند پوچی را اینچنین توصیف کند که انسان هر روز آن را به کمال بازی می کند.
آخر شبی در آرزوی زیستن خواهم مرد.

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

حالم بده

هر کار کردم بنویسم نشد که نشد. حالم بده

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

چی میشه

همچین هوس نوشتن کردم که حد نداره ولی با این دست قراضه و ذهن درهم برهم یه خط هم نمیشه ولی اگه بشه چی میشه.

جمعه ۱۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

سرکش

چی می شه گفت؟
انگار کن اتفاقی نیفتاده انگار کن همه چی مثل یه ماه پیشه انگار کن من و تو همون آدمای قبلیم.
اصلا می خوای یه کاری کنیم اون سرکش رو بردار، انکار کن من خودمو انکار می کنم تو هم خودتو راحت.

پنجشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۹

...

ریدم تو این زندگی باشه؟